کریم ! به خدا تو مسلمان هستی

0

این مطلب را تقدیم به بهترین کریم می کنیم. کریم عبدالجبار و آنچه که از رفتارها و منش اخلاقی او نمی دانستیم… نوشته ای است از دوست قدیمی کریم عبدالجبار؛ ریچارد لاپچیک

ریچارد ، کریم و جان کوری

ریچارد ، کریم و جان کوری

زمانی که نوجوان بودم در تیم بسکتبال دبیرستان پاورمموریال نیویورک به خدمت گرفته شدم. آن زمان مربی آن تیم «جک دونوهو» بود. یک بار که با تیم به کوهستان کتسکیل رفته بودیم ۵ نفر سفیدپوست و یک نفر سیاه پوست بودیم. یکی از سفیدهایی که همراه ما بود به آن یک سیاه پوست گفت «کاکاسیاه» و به او توهین کرد. زمانی که من با آن سفیدپوست درگیر شدم مرا بیرون انداختند!

آن فرد سیاه پوست نامش «لو السیندور» بود و دوستی طولانی من با او شروع شد، با کسی که بعدها به نام کریم عبدالجبار شناخته شد!

برای من خیلی شگفت آور بود که بدانم جایگاه اجتماعی کریم در میان مردم چقدر است. به نظرم کریم بهترین فرد و ارزشمندترین کسی بود که می توانست جامعه را به تکاپو وادارد.

شاید بسیاری از هواداران او به خاطر جوایزی که او در دوران حرفه ای بسکتبالش کسب کرده باشد او را می شناسند ولی من فقط به خاطر عدالت خواهی ای که او در زندگی اش داشت او را دوست دارم. اکنون او کسی است که به راحتی می تواند صدایش را از طریق هافینگتون پست یا مجله تایم به جهانیان برساند و به راحتی در برنامه های تلویزیونی حضور یابد.

وقتی به کریم فکر می کنم این کلمات به سراغم می آید : فیلمساز، نویسنده، بازیگر، سفیر و شاید یکی از بهترین بازیکنان تاریخ NBA.

کریم مانند بسیاری از هم قدهای خودش به شدت خجالتی است. او اخیرا از اورلاندو در ایالت فلوریدا دیدار کرده بود و ما در تکاپوی این مسئله بودیم که برای او صندلی یا جایی خالی را به دور از شلوغی ها دست و پاکنیم اما او دوست داشت مانند همه باشد. شاید خیلی از آدم های مشهور بخواهند در تنهایی و محفل خصوصی خودشان غذا را در رستوران سرو کنند اما کریم آن هم با آن قدی که دارد همیشه جلوی چشمان مردم است و اصلا دوست ندارد خودش را از دیگران مخفی کند.

کریم عبدالجبار نه تنها در بسکتبال بلکه در عدالت خواهی پیشتاز بود

کریم عبدالجبار نه تنها در بسکتبال بلکه در عدالت خواهی پیشتاز بود

تا الان که من کریم را دیده ام او همیشه با مردم و جمعیت راحت تر بوده است. پدرم، جو لاپچیک یکی از بزرگترین مردان بسکتبال بود. پدرم به من می گفت که بودن با مردم همیشه به بلندی قدش اضافه می کند به همین خاطر وقتی این روحیه کریم را دیدم برایم آن حرف های پدرم زنده شد.

وقتی با کریم در دبیرستان بودیم، اخلاقیات پدرم را برایش تعریف می کردم. پدرم آن زمان ها دوست داشت که روزی سرمربی کریم باشد البته آن زمان ها هر مربی باهوشی می خواست مربیگری کریم را به دست بگیرد. پدرم نه تنها در بسکتبال بلکه در اخلاقیات و روحیات متعالی با کریم مرتبط بود.

شاید بسیاری از مردم بخواهند نحوه بازی و تحلیل های کریم را در مورد بسکتبال و نحوه بازی هوشمندانه او بدانند ولی خود کریم بیشتر دوست دارد که فراتر از اینها باشد و درمورد فراتر از بسکتبال با مردم صحبت کند.

کریم همیشه دوست دارد که کتاب بخواند و بنویسد. او تاکنون ۱۰ کتاب نوشته و در بسیاری از مراسم های تایم و هافینگتون هم آنها را به نمایش گذاشته است. البته او نه تنها به خواندن و نوشتن علاقه خاصی دارد بلکه نویسندگان را هم خیلی دوست دارد.

کریم بعدها با چندین ورزشکار سیاه پوست آشنا شد و با آنها همکاری های تنگاتنگی داشت چراکه آنها هم به دنبال برقراری عدالت بودند. آنها در دو مسئله خیلی به هم نزدیک شدند: اول تحریم کردن المپیک مکزیکوسیتی در سال ۱۹۶۸ و دوم تحریم افریقای جنوبی به خاطر حکومت آپارتایدی و ضد سیاه پوستان که آن کشور در آن سال ها داشت. این رفتارهای کریم آن زمان ها خیلی روی من تاثیر گذاشت و به همین خاطر خیلی به کریم افتخار می کردم و با افتخار به آن گروه که همه شان سیاه پوست بودند پیوستم. او در المپیک مکزیکوسیتی در تیم بسکتبال شرکت نکرد و به همین خاطر چند بازیکن دیگر هم که سیاه پوست بودند راه او را ادامه دادند و به همین خاطر این مسئله مانند توپ در میان رسانه ها منفجر شد.

رسانه ها به شدت علیه کریم و دوستانش که این بازی ها را تحریم کرده بودند خبر می ساختند. به نظر بسیاری از کارشناسان این اقدامشان ضد امریکایی بود اما برای من اتفاقا این کار یک عمل وطن پرستانه بود تا بسیاری از امریکایی ها بتوانند به عدالت و تساوی برسند نه اینکه به خاطر رنگ پوستشان از مزیت های اجتماعی محروم شوند.

اکنون بسیاری از مردم به سیاهانی که در مکزیک تظاهرات می کنند به عنوان الگوهایشان نگاه می کنند. اکنون مجسمه های کارلوس و اسمیت (از تحریم کنندگان المپیک مکزیکوسیتی) در مکزیک جا گرفته است. این موقع بود که کریم برای من از یک دوست خوب تبدیل به یک اسطوره شد.

در این سالها هیچ گاه کریم را مانند آن روزهایی که در دانشگاه کالیفرنیا بود ندیده ام. او در زندگی نامه اش که ۳۰ سال پیش خودش نوشته بود پس از انفجاری که در سال ۱۹۶۳ در یک کلیسا اتفاق افتاد و ۴ دختر جوان را به کام مرگ برده بود نوشت:

ایمان من مانند این کلیسا منفجر شده بود. خشم و غضب من امروز تیر خورده است.من خیلی خوشحال می شوم که قاتل این دختران را با دستان خودم بکشم.

انگار همین دیروز بود. شاید مقداری در کشور من نسبت به سیاهان دیدگاه منفی وجود داشته باشد اما هیچ گاه در مخیله من هم نمی گنجد که بخواهم به این خاطر ۴ دختر را بکشم. بعدها به عنوان یک داوطلب به آن کلیسا رفتم تا به آنها خدمت کنم.

کریم تمام عمرش را به عنوان پل عبوری برای مردم صرف کرد. او برای کودکان کتاب می نوشت. یک زمانی بود که میان سیاهان و یهودی ها اختلاف افتاده بود. او آن زمان درمورد نقش اساسی یهودیان در جنبش های اجتماعی امریکا سخن می گفت تا بتواند از این اختلاف ها بکاهد. او درمورد هولوکاست صحبت می کرد. او درمورد اسلام که یک دین صلح طلب است صحبت می کرد و مخالف رفتارهای افراط گرایانه داعش بود و همیشه از آن تنفر می جست.

این همه توصیف درمورد یک رهبری بود که همیشه برای عدالت تلاشمی کرد و هیچ گاه مانعی نتوانست او را از تلاشش منع کند. من ، پدرم و فرزندانم همیشه او را گرامی می داریم؛ درواقع سه نسل از لاپچیک ها او را گرامی می دارند و خاندان ما او را به عنوان یک گنجینه ملی می شناسد و گرامی می دارد.

قرار دادن پاسخ